دری؛ بر بلندای هرگز! (اين، سرگذشت مردي است كه هيچكس نبود!)

من از سكوت سياه سنگين شب سخن مي گويم مردي با چراغي در دست/ با چراغي در برابرش/ با چراغي در دل اش كه مي خواست همه ي درها را بگشايد ... و گامي نهاد بر بلنداي هرگز! تا شانس ش را ان جا هم محك زند. و امید بسته است به موجی سبز که می خواهد دوباره امید ببخشد با پرچمی برفراز همه ی هرگز ها

طبیعتِ قامتِ تو

طبیعت را پشت سر نهاده ای
و بهار را
سبز قامت توست
که در درخت شکوفه می بندد!

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : شعر


 

و زندگی

«زندگی که چیزی نیست/ که چیزی نبوده است...» (س.ع.صالحی)

 

زندگی چیست!؟

دانه ای برف

                   بر تابه ی نان؟

قطره ای باران

                   بر دریای بی کران؟

یا یکی حرف از دلی پُر

                   بر پهنه ی جهان!؟

برای من

تویی معنای برف

تویی معنای باران

و ترجمانِ همه ی حرف های نگفته ام.

بگذار نباشد نان

بگذار نباشد آب

بگذار ویران شود خانه های ما

مرا

سردی حرف های خیس ات،

کفایت می کند...

یاسوج

10/11/1390

1:30بامداد

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : شعر


راز رنگ ها...

من رازِ رنگ ها را می دانم

و سفیدی خورشید* را

وقتی که از قلب کوچک ات می تابد

من رازِ رنگ ها را فهمیده ام

وقتی که با ابی دریایِ نگاه

به تو می گویم که

               «دوستت دارم»

و سرخیِ شعله گون هماغوشی را

وقتی که مومنانه و پاک

مرا در بر می کشی ...

{مربع}

رازی دارد رنگ

رازی دارد رنگِ کوچکِ ساده یِ سلام ات

رازِ ساده ای دارد این

سادگیِ رنگ ها

اگر چه

من و تو

نفهمیمشان...

 

 

* نور سفید خورشید پس از تجزیه به 7 رنگ فریبنده بدل می گردد.

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : شعر


در تابستان نگاه تو...

یک طرح...

زمستان امده است اما من هنوز لباس گرم نمی پوشم...

....

از ژاکت نبوشیده

و آویخته بر دارم می فهمم

که هنوز

حوالی خیال تو

فصل، فصلِ گرماست...

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : شعر


 

چه زود می گذرد

ساعتهای دقایقی که با تو سر می کنم...

سالهاست که رفته ای

و سلولهای بنیادین مغز من

هنوز

سردرگم لذت ان چند لحظه نگاه عامدانه ی توست...

 

چه می کنی با دل خسته ی من

ای حجم تنت ژنهای تکامل یافته تنهایی را اشاره

چه می کنی با من

که سرپنجه ی نیرومندِ تکامل

بر گردن زرافه ها فرو نکرد ان را ...!

ای شمشیر آخته ی نگاه ات

تعبیر نانوشته صلح جهانی!

برگرد...

برای دقیقه ای هماغوشی ایمان و ترس...

برگرد ...

به اغوش همیشه ی میهنم برگرد...

کبوتر خسته بال ارزوهای بر باد رفته...

COME BACK…

اگر که زبان مادری از یاد برده ای

همین یک کلمه کفایتت می کند گمانم

همین که بگویم

دل این خاک

اسیر قدمهای ملتهب توست

همین که بگویم

له له می زند از عطشِ تن تو

رودخانه هایِ جریان گریزِ در جریان

همین که بگویم

برگرد

کفایتت می کند...

کفایت می کند مرا ... لابد...

                                      یاسوج- 29 فروردین1390

 

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : شعر


و ما دوباره سبز می شویم

خاطره ات را در تیرگی ابرها اشفته مکن

عاقبت

دوباره

باران خواهد بارید

و ما

دوباره

«سبز » خواهیم شد...

---------

با یادی از خسروگلسرخی:

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم خورده است

با ریشه چه می کنید!؟

گیرم که بر سر این بام نشسته در کمین

پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته بر اشیانه چه می کنید

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه

چه می کنید؟

 

 

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : سبز


پدر

همیشه برای من جای تعجب و شگفتی است این رفتار اعجاب انگیزی که این کودکان عجیب با پدرم دارند. گاه از خود می پرسم مگر پدرم برای انها چه می کند که انچنان مومنانه دوست اش می دارند؟؟ و به هیچ جوابی نمی رسم مگر این که او نیز دوست شان دارد. اگر چه دیده ام بر انها نهیب می زند... غیظ می کند... قهر می کند باهاشان... اما باز دوستشان دارد... بی که به عیبهایشان بیندیشد . بی که به چیزی فرای انچه میداند بیندیشد. سالهای سال از عمرش را صرف این کودکان کرده است. سالهای درازی که نمی دانم چقدر طولانی است...

در هر صورت... این، نامه ی یک کودک عقب مانده ی ذهنی است با دست خط خودش برای پدرم. خودتان مابقی را قضاوت کنید...

 

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸٩


بازی کلمات یا شاعرانگی لغات

غَلت می خورد در سرطانِ کلمه ها

نگاه مایوسِ

               شاعرانگی های دردآلودِ تو

میان تلاطم اضطراب و اضطرار

و نفرین اخر شبِ همسایه ی مغموم

که قی می کند

   همه ی حجم وجودش را

           در یک اهسته نَفسِ تب دار[1].

{مربع}

می نوشم از کلمات متقاطع وجود تو

                                      و به شعرِ لطیف تو می رسم:

چون دو حرفِ ربطِ بی ربط

کنار هم ایستاده ایم و به

سمفونی کلماتِ بی وزنِ بی قافیه دل می سپاریم

وُ از بِهِ جهان

هیچ جز این نمی پسندیم.

{مربع}

شاعرانگی ها کم می شود

حروف ربط

           به خبط

           در ختم می خزند

           و این خط

                      تمام می شود...

                                  نقطه!

 



[1] - اخ سی حاج حاجی ...

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : شعر


دلتنگی

برای بادِ ان بیرون که دست تکان می دهم، چیزی می دود توی رگ هایم. یا نه! انگار می پرد توی رگ هایم. دل ام می خواهد تاق باز روی زمین ولو شوم و به اواز .... چقدر کلیشه ان بیرون هست... هیهات... بویِ جویِ کنارِ "سگ مَتَرو" با ان همه مستی میگریزد با دو قاطر چموش در نگاه موجدار هذیان گونه ی چشم هایم و سلولهای مغزم که حالا ابستن دقیقه های خوشی و زوال اند دوقلو دوقلو هی تذکره و تبصره میزایند و می بندند به ناف دول ممالک نامربوط ...

این را می گویند جریان گریزی از نوع شلم در شوربا! حالا هر کره... امد بگوید من پست مدرن و از این جور چیزهای با کلاس بلد نیستم میدهم همان قاطر چموش بالایی بخوردش. تا سبزی نماند دیگر تا سبزه ها جا بزنند در تب بهار. تا ....

کی می تواند مثل من به دامن "بال سووز" هی شعر جفگ اویز کند و رود بیدریغ (همان فهلیان خودمان) را جو بداند و در توهم مستی از کنار رودی که دیروز نبود بگریزد (یادش بخیر اولین مستی ها بود!!!)... گیرم سه چهار نفر در این کره خاکی یا عالم افلاکی سه چهار ادم هِرَکی، بدانند من چه بلغور کرده ام... همان هم قلم صریح و روح لطیف! و وجدان ناگزیر مرا کفایت می کند!!!!!

 

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : خزعبلات


 

و صدای باران امد

ان جا که شب از ضربه ی خورشید اشک در چمانش دوید

 و خون چکید از رخساره اش...

 شب، شب شد و من هنوز

در پی تو

 کوچه باغ ها را با چراغ می گردم

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : شعر